Friday, August 25, 2006
یک جمعه دیگر...

این کار کردن جمعه های من هم واسه خودش فیلمی شده. فکر کنید با لباس خونه (شلوارک و رکابی و دمپایی و ...) بشینی پشت سیستم و کارهای عقب مونده رو انجام بدی. خوشم میاد پارتیشن من داره کم کم مثل اتاق خودم میشه.
خب هرکسی از 7صبح تا 11شب یه جا باشه (حالا میخواد شرکت باشه، خونه باشه یا هرجای دیگه) مجبوره راحت باشه...
مگه نه؟!!!
...
..
Tuesday, August 22, 2006
یک روز تعطیل... یک روز بیکار...

خیلی بده که یک دنیا خجالت بکشی به خاطر رد کردن یک دعوت بسیار رسمی؛ بعد پاشی بیای شرکت تا کارهای عقب موندت رو انجام بدی، و وقتی میرسی ببینی حضرت ADSL لعنةا... علیه دوباره قطع شده و تو مجبوری به مونیتورت خیره بشی و سماق بمکی...

پ.ن : خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یک نسخه از این پوشه AFSK رو توی هاردم دارم که هزار بار توش بچرخم، وگرنه روانی میشدم...
پس تا اطلاع ثانوی (تا آخرِ آخرش) زنده باد AFSK!!!
Saturday, August 19, 2006
آغاز...

صبح شنبه. ساعت 7:58. 2دقیقه به شروع ساعت کاری مونده. اینجوری که بوش میاد؛ روز سختی رو خواهیم داشت. جاوید این امروز و فردا رفته مرخصی و این یعنی 2روز کسالت بار!
باید جوری خودم رو با کارهای شرکت سرگرم کنم که نبودش رو حس نکنم.
یه جورایی از دست خودم عصبانیم. دیدن دوباره شیرین بعد از این همه وقت فقط بستگی به ok من داشت. من هم مثل یک احمق تمام عیار گفتم نیاد. بین حس خودخواهی و دیگرخواهی در حال پرس شدنم. وقتی خودم میتونم کارش رو انجام بدم، چرا واسش زحمت 1400 کیلومتر راه رو ایجاد کنم؟
به قول جاوید، (وقتی از شدت عصبیانیت رنگش نیلی شده):
من خودم رو داااااار میزنم...
...
..
Saturday, August 12, 2006
برای دوست عزیزم
محمد خلیل حسّان...

نمیدانم نامش را خشم بگذارم یا نفرت.
نمیدانم بغض بگویمش یا فریاد.
نمیدانم اشک است است یا آتش...
همینقدر میدانم که دیگر طاقت انتظار نداریم.
کودکان سرزمین نخل و زیتون سلاخی میشوند و ما به روزمرگی خودمان مشغولیم...
حالا انتظار معنی میدهد.
منجی همینجاست.
او می آ ید.
...
..
Wednesday, August 09, 2006
خستگی...

من و جاوید خسته ایم.
دقیقاً 274 روزه که شیرینم رو ندیدم...
ممد 2 روزه که نیومده...
از 8 صبح تا 11 شب کار میکنم...
امشب ماه کامله ( چه ربطی داشت؟!!!)

احتیاج به یه Refresh روحی دارم
یعنی چی میشه؟
...
..