آغاز...صبح شنبه. ساعت 7:58. 2دقیقه به شروع ساعت کاری مونده. اینجوری که بوش میاد؛ روز سختی رو خواهیم داشت.
جاوید این امروز و فردا رفته مرخصی و این یعنی 2روز کسالت بار!
باید جوری خودم رو با کارهای شرکت سرگرم کنم که نبودش رو حس نکنم.
یه جورایی از دست خودم عصبانیم. دیدن دوباره شیرین بعد از این همه وقت فقط بستگی به ok من داشت. من هم مثل یک احمق تمام عیار گفتم نیاد. بین حس خودخواهی و دیگرخواهی در حال پرس شدنم. وقتی خودم میتونم کارش رو انجام بدم، چرا واسش زحمت 1400 کیلومتر راه رو ایجاد کنم؟
به قول جاوید، (وقتی از شدت عصبیانیت رنگش نیلی شده):
من خودم رو داااااار میزنم...
...
..