Saturday, June 12, 2004
غزلگریه4

خدايا بادهای نا آرامت را بر من فروفرست؛
برگهای پاييزيت روحم را فروپوشانده اند.

خداوندا٫ باران هايت را بر من فروفرست؛
گردهای پاييزت روحم را فروپوشانده اند.
ای خدای شادی٫ که روزهای آرام آفتابی ات را دوست داشتم،
که روزهای آرام آفتابی ات را دوست دارم؛
خدايا٫خداوندا.........
خدايا٫آسان بودن دشوار است٫
آسانم کن.
خداوندا٫
کلام تو بودن دشوار است٫
بارانم کن.
خدايا،خداوندا
آن نيستم که بايد،
آنم کن.
...
..
Wednesday, June 09, 2004
برای حسین عزیز...

پشت غزلگریه من رنگین کمون سر میزنه
میره تا اوج آسمون، به کهکشون پر میزنه

دلِ منم دلش میخواد اینبار خدا رو ببینه
میره تا خونه بهار، یـواش یـواش در میزنه
...
..
Tuesday, June 08, 2004
غزلگریه 3

به سلامت ای عشق٫
به سلامت ای جان٫
ميروی شادو دورخ٫و نميدانی هيچ....
بعد تو فاصله ها کمر صبر مرا ميشکند.
ای مسافر سفرت بی تشويش٫
برو ای شادترين خاطره ی زندگی ام٫
برو ای آينه تقديس خدای٫
برو ای چشم خوشت معرکه گير.
حکم اجبار طبيعت جاريست.
بی تو مي سوزم گرم٫
بی تو می پوسم نرم٫
بی تو می دانم و می دانی خوب٫
روزهايم شب ظلمانی بی پايان است......
...
..
Saturday, June 05, 2004
تقدیم به دوستان ریاضی و فنی

یه روز عدد ثابت C با تابعِ (e به توان x) داشتن توی خیابون قدم میزدن که میرسن به یه دستگاه مشتق گیری. تابع پیله میکنه به عدد ثابت که یالا برو تو دستگاه. هر چی عدد ثابت التماس میکنه که بابا بیخیال، اگه من برم اون تو صفر میشم؛ تابع دست بر نمیداره.
خلاصه، عدد ثابت میره تو دستگاه و از اون طرف صفر میاد بیرون. تابع هم در حالی که داشته عدد ثابت رو مسخره میکرده، میره تو دستگاه که از اون طرف صحیح و سالم بیاد بیرون. وقتی تابع میاد بیرون، عدد ثابت میبینه که اونم صفر شده. ازش میپرسه : تو دیگه چرا؟
تابع هم میگه : نامرد از من بر حسب y مشتق گرفت.
...
..
توضیح: اگر بیمزه بود، یقه بر و بچه های عمران82 دانشگاه کرمان رو بگیرید.
Friday, June 04, 2004
غزلگریه ها...
چند تا از دوستای قدیمی من که رشته عمران دانشگاه کرمان درس میخونن برای خودشون یه وبلاگ درست کردن و گاهی مطالب جالبی مینویسن.
یکی از همکلاسی هاشون به اسم سمیرا خانوم کامنتهای جالبی توی اون وبلاگ به یادگار میذاره که من با اجازه خودشون اونها رو عیناً توی وبلاگ خودم میذارم.
امیدوارم لذت ببرید.
غزلگریه 2
گم می شوم در پس کوچه ی اندوه٫ و شب را ٫گريه می کنم.
صبح ٫ از سمت ياد تو می وزد.
آنک ٫ تنها يی باورم کرده است . و آسمان٫ بر شانه های انتظارم آوار می شود .
دستهايم دو فرصت خاکستری اند ٫ که سر انجام غروب می کنند.
و من ٫ شب را در اندوه تو می شويم.
"سمیرا"
...
..
Wednesday, June 02, 2004
غزلگریه...
پاره هاي سکوتت منجمدم مي کند. و زلال اشکهاي آشنايت،زندگي را،تنها زندگي را مي خواند. تو لجوج ترين بغضي که در گلو مي پيچد و تکرار ميشود. آن دو پاره لرزان را خوب مي خوانم ،با تمام معجزه ي نگفتن ات، چه قدر صادق اند. مي خواهمت، بي صدا، مبهم.
غريب و کوچک من، در آن سوي راه بي غريق، سبک پيش مي روي؛ و من در اين سو، به امتداد جاي پاي تو مبهوتم.
شعور شعر من در ک مبهم اندوهي است که با توان آهنين سپيدت حمل مي شود.
بيا؛مي داني؟ همه چيز مي گذرد. و تو همچنان تکرار ميشوي و من در تکرارت محو.

"سمیرا"
...
..
Tuesday, June 01, 2004
اینم یه جورشه!

يارو داشته تو اتوبان 180 تا سرعت ميرفته، افسره جلوشو ميگيره، بهش ميگه: شما گواهينامه دارين؟ يارو ميگه نخير! ميگه: كارت ماشين چي؟ مرده ميگه: دارم ولي مال خودم نيست، مال اون بدبختيه كه جسدش تو صندوق عقبه! افسره كف ميكنه، ميره سريع به مافوقش گذارش ميده. خلاصه بعد از يك ربع سرهنگ مافوقش مياد، از مرده ميپرسه: آقا شما گواهينامه و كارت ماشين ندارين؟! يارو ميگه: چرا قربان، بفرمايين! دست ميكنه از تو داشبرد گواهينامه و كارت ماشين رو درمياره، ميده خدمت سرهنگ. سرهنگه ميگه: مي‌تونم صندوق عقب ماشينتونو بازرسي كنم؟ يارو ميگه: خواهش ميكنم، بفرماييد. سرهنگه ميره در صندوق عقب رو باز ميكنه، ميبينه اونجا هم خبري نيست. برميگرده به مرده ميگه: ولي زيردست من گزارش داده كه شما گواهينامه و كارت ماشين ندارين و يه جسد هم تو صندوق عقب ماشينتونه! يارو ميگه: نه قربان دروغ به عرضتون رسوندن! خودتون كه مشاهده كردين. به خدا اين افسره عقده‌ايه! دوست داره بيخودي به ملت گير بده! لابد بعدشم گفته كه من داشتم 180 تا سرعت مي‌رفتم!