Wednesday, December 31, 2003
ز مثل زندگی، ز مثل زلزله

جمعه 5/10/82
ساعت پنج و نيم با تکان شديدي از خواب ميپريم.حسين دوست دوران دبيرستان مهمان من است.مادرم ميپرد توي چارچوب و داد ميزند : زلزله...

7:30 صبح
مثل بهت زده ها جلوي تلويزيون نشسته ايم. باورمان نميشود. مادرم گريه ميکند. وسط گريه هايش ميفهمم که ميگويد ارگ ويران شده. فکر ميکنم نفس کشيدن را فراموش کرده ام. بم، ستاره تمدن جهان، به تلي از خاک تبديل شده.

10:30 صبح
همه کرمانيها، حتي استاندار هم نميتواند خود را کنترل کند. هرچه به ظهر نزديکتر ميشويم خبرها تلخ تر ميشود و هق هق ها بلندتر. شبکه خبر تمام کوشش خود را به کار ميگيرد تا اخبار فاجعه را پوشش دهد.بعد از مدتها بغضم ميترکد. خجالت را کنار ميگذارم و هاي هاي گريه ميکنم

1ظهر
حتي فکر نهار خوردن هم فکر مسخره ايست. تصاوير خيلي دردناک هستند. کودکي که پدر و مادرش را صدا ميزند. مادري که کنار جنازه دو فرزندش نشسته و به سر و سينه خود ميزند.
تا غروب چيزي تغيير نميکند.

7شب
دلم طاقت نمي آورد. بايد از خانه بيرون بروم. ميترسم خانه نشيني ديوانه ام کند. با زندايي ام که پزشک است تماس ميگيرم. ميپرسم کجاست و آيا به کمک نياز دارد ؟ فقط داد ميزند که بيا بيمارستان "کرمان درمان" و تلفن را قطع ميکند از تعجب زبانم بند ميآيد. بيمارستان «کرمان درمان» چند ماه است که کاملاً تخليه شده و از ساختمان آن هيچ استفاده اي نميشود.
ميخواهم آژانس بگيرم و به بيمارستان بروم. ميگويد که سرويس ندارد. اصرار ميکنم که حتماً بفرستد.
20 دقيقه انتظار به 20 سال ميماند.

8شب
فاصله خانه تا بيمارستان که حدود 10 دقيقه بيشتر نيست، 45 دقيق طول ميکشد. ترافيک بيداد ميکند.
چراغهاي بيمارستان، بيمارستانِِِ کاملاً تخليه شده، همه روشن هستند. وارد بيمارستان ميشوم. راهرو و کلينيک و CCU يکي شده. همه جا روي تخت و زمين، مجروح خوابيده. همه ميدوند.
زندايي ام را پيدا ميکنم. ميگويد اگر ميخواهي مفيد باشي برو و ساعت 12 نيمه شب به بعد بيا؛ آن موقع نيرو نياز داريم.
از بيمارستان بيرون ميزنم اما هواي خانه رفتن ندارم.خودم را به بيمارستان ارتش ميرسانم. دنبال همسايه مان که پزشک ارتش است ميگردم. خودش و پسرش را که هم سن و سال خودم است پيدا ميکنم. هر دو از خستگي روح به تن ندارند.
مي ايستم به کمک؛ کارتنهاي دارو کم کم ميرسند. ما هم گوشه اي از کار را ميگيريم. اينجا منظم تر است.
دکتر، ساعت 12 ما را به خانه ميفرستد. ميگويد به خانه برويد، انرژي جمع کنيد و فردا 6صبح اينجا باشيد. ديگر مجروح نمي آورند. ميگويند به خاطر تاريکي و سردي هوا جستجوي اجساد و مجروحين موقف شده و انتقال مجروحين فردا از سر گرفته ميشود.

شنبه 6/10/82/ 2بامداد
تازه به خانه رسيده ام و جلوي تلويزيون دراز کشيده ام که با زنگ تلفن از جا ميپرم. حسين همان دوستي که شب گذشته مهمانم بوده پشت خط است: صدايش ميلرزد و ميگويد: با يک تيم پزشکي راهي بم هستيم. ميآيي ؟
قلبم زود تر از زبانم جواب ميدهد.

3بامداد
حسين پيدايش ميشود. مادرم از زير قرآن ردم ميکند. با ماشين دنبال برادر حسين و دوتا از دوستانش که هر سه پزشک هستند ميرويم و بعد راهي خانه حسين ميشويم. فکر ميکردم همان نيمه شب با ماشين راهي بم ميشويم. اما فعلاً بايد منتظر باشيم.

6بامداد
به همت پدر حسين که از مقامات استان است و از لحظه زلزله حتي يک دقيقه آرام نداشته، قرار است با هليکوپتر برويم.
راهي پايگاه هوايي کرمان ميشويم.

7:30 صبح
سوار يک هليکوپتر پر سر و صداي شنوک ميشويم. به غير از تيم پزشکي ما، بقيه خبر نگار هستند؛ ايراني و خارجي.وقتي شنوک بالاي بم ميرسد، نميتوانم جلوي اشکهايم را بگيرم.

9:30 صبح
هليکوپتر توي فرودگاه بم مينشيند. باورم نميشود اين صحنه ها رو فقط توي فيلم ديده ام. يک فرودگاه با شيشه هاي شکسته، پر از مجروح و پروازهاي هر 30ثانيه يک بار.
يک پزشک اشنا پيدا ميکنيم و خواهش ميکنيم ما را به بيمارستان برساند تا ما هم گوشه اي از کار را بگيريم. سوار يک آمبولانس ميشويم. توي راه يکي از بچه ها اشک ميريزد، يکي با چشمان بسته زير لب دعا ميخواند و من فکر ميکنم پيش اين تراژدي خوفناک، چيزهايي که تلويزيون نشان ميدهد يک کمدي مسخره است.تنها چيزي که سالم مانده خيابانهاي آسفالت و نخلهاي سبز هستند.حتي يک بناي سالم نميتوانيد پيدا کنيد.
برايمان توضيح ميدهند که تنها کسر کوچکي از ويرانه هاي شهر تفحص شده.بوي مرگ توي خيابانها موج ميزند. از کنار يک زمين چمن فوتبال رد ميشويم، گوشه زمين جنازه ها کنار هم رديف شده اند.از راننده آمبولانس ميخواهيم کنار يک خيابان بايستد. با بچه ها وسط يک ويرانه ميرويم. گروهي از بچه هاي بسيج تمام تلاش خود را ميکنند تا شايد جنازه اي بيابند. در حالي که چند نفر از اهالي ان خانه ( که حالا تلي از خاک شده بود) دور يک کنده نيمسوز جمع شده بودند و گريه ميکردند.
تا چشم کار ميکند توي پياده روها جنازه است. خيلي سخت است ببيني يک عضو خانواده کنار جنازه بقيه اعضا خانواده اش نشسته و زار ميزند.

10:30
به بيمارستان ميرسيم. هرچند نميتوان گفت از بيمارستان چيزي باقي مانده. مجروحان عموماً سرپايي هستند. کساني که جراحت عميق داشته اند به کرمان و شيراز و اصفهان و زاهدان و ديگر شهرهاي نزديک فرستاده شده اند. توي بيمارستان تاب نميآوريم. اينجا مجروح زيادي نيست که کمکشان کنيم. پياده راهي شهر ميشويم. توي خيابان بيمارستان يکي از بچه هاي حلال احمر جلوي ما را ميگيرد و ميپرسد پزشک هستيم ؟ وقتي جواب مثبت مارا ميشنود خواهش ميکند که کمپ پزشکي او را تحويل بگيريم. بيچاره از يک ساعت پس از زلزله اينجا بوده و هنوز يک ثانيه استراحت نکرده. به طرف کمپ حرکت ميکنيم.

12 ظهر
توي راه يک وانت جلويمان را ميگيرد. يک پدر و مادر با هق هق التماس ميکنند که بچه هايمان زير آوارند. کمک کنيد جنازه هايشان را بيرون بياوريم...
اينجا اميد مرده. اينجا مرگ حکومت ميکند.
بچه ها با چشمهاي خيس سوار وانت ميشوند. ما را به محله اي ميبرند که قديمي است و خانه ها همه خشت و گلي. حتي يک ديوار سالم نمانده. کم کم بوي پوسيدگي اجساد را ميتوان حس کرد. حتي يک بيل نداريم که خاک را کنار بزنيم. بچه ها با دست به جان خاکها ميافتند.
يک لحظه کمر راست ميکنم. به سمت چپ و راستم نگاهي مياندازم. تا کيلومترها فقط خاک است و خاک. من يک هفته پيش اينجا بودم. اما آن شهر به اين ويرانه ها هيچ شباهتي ندارد.
مادري که همراهش بوديم گريه ميکند و ميگويد: اينجا خانه ام بود، اين بغل خانه خواهرم بود. حالا کجا هستند ؟ بچه هايم کو ؟
اينجا ديگر نه نان به درد ميخورد نه پتو. اينجا بيل ميخواهيم و جرثقيل. جنازه ها را که پيدا ميکنيم طاقت بچه ها طاق ميشود و از ويرانه ها بيرون ميآييم.مادر داغديده فقط دعايمان ميکند. از ميان ويرانه هايي که حالا کوچه و خانه را يکي کرده است بيرون ميآييم تا به خيابان اصلي ميرسيم. اتومبيلي سوارمان ميکند تا دوباره به بيمارستان برويم.

1:30 بعد از ظهر
توي راه، درِ يک خانه دختر و پسر نوجواني ايستاده اند. جلوي ماشين را ميگيرند و طلب ماسک و دارو ميکنند. گويا پدر و مادر نيمه جان خود را از زير آوار بيرون کشيده اند. توي اشک چشمانشان ميتوان برق شادي را ديد.
سر خيابان بيمارستان پياده ميشويم. بچه ها زود تر از من وارد محوطه بيمارستان ميشوند. وقتي ميخواهم وارد بيمارستان بشوم، خبرنگاري را مي بينم که به زبان انگليسي و با يک تلفن ماهواره اي گزارش لحظه به لحظه ميدهد. وقتي بيمارستان را صبح ترک ميکرديم همانجا ديده بودمش. از دق دلي که داشتم شروع ميکنم به داد زدن. به انگليسي هر چه از دهانم در ميآيد بار آن خبرنگار بدبخت ميکنم. به انگليسي دست و پا شکسته، آدرس همانجايي را ميدهم که جنازه پيدا کرده بوديم و او را سرزنش ميکنم که به جاي ديدن ويرانه ها، در بيمارستان ايستاده.
دنبال بچه ها ميدوم. تصميم گرفته اند به کرمان برگردند. به عنوان پزشک ، آنجا مفيدتر هستند.
توي بيمارستان همان خبر نگار را ميبينم که با کسي فارسي حرف ميزند. وقتي ميفهمم ايرانيست کمي گيج ميشوم.

3 بعد از ظهر
ماشيني پيدا ميکنيم تا به طرف کرمان حرکت کنيم. ديگر هيچ کداممان حوصله حرف زدن نداريم. سوار ميشويم و از وسط ويرانه هاي سياه بم، به طرف جاده خروجي حرکت ميکنيم.
آخرين صحنه اي که يادم است يک خانه کاملاً ويران بود که وسط حياط آن يک درخت نارنج مثل عروس ايستاده بود رنگ نارنجي تند ميوه هايش هر چشمي را خيره ميکرد.جلوي ويرانه، مادري دختر زير آوار مانده اش را صدا ميزد و با شيون ميگفت : مگر نميخواستي تا عيد صبر کني و بعد نارنجها را بچيني ؟ حالا من جواب اين درخت را چه بدهم ؟

تا کرمان چشمهايم را بستم....
...
..
.


Monday, December 22, 2003
خدايا به آن که دوست مي داري بياموز :
که عشق از زندگي بهتر است،
و به آن که دوست تر مي داري بچشان :
دوست داشتن از عشق برتر!

«رها»
..
.

Friday, December 19, 2003
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
..
.
Thursday, December 11, 2003
گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميکنم.

خدا پرسيد : پس تو ميخواهي با من گفتگو کني ؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد.

خدا خنديد : وقت من بينهايت است ...
در ذهنت چيست که ميخواهي بپرسي ؟

پرسيدم : چه چيز انسانها شما را متعجب ميکند ؟

خدا پاسخ داد : کودکي شان.
...اين که آنها از کودکي شان خسته ميشوند، عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو ميکنند که کودک باشند.
...اين که آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول به دست آورند،
و بعد حاضرند تمام پولشان را بدهند تا دوباره سلامتي از دست رفته شان را باز يابند.
...اين که با اضطراب به آينده مينگرند و حال را فراموش ميکند،
بنا بر اين نه در حال زندگي ميکنند، نه در آينده.
...اين که آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نمي ميرند،
و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.

دستهاي گرم خدا دستهايم را گرفت و براي مدتي سکوت کرديم...
من دوباره پرسيدم :
به عنوان يک پدر، ميخواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

خدا گفت :
بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه کاري که آنها ميتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
...بياموزند که درست نيست خودشان را با کسي مقايسه کنند.
...بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم،
اما سالها طول ميکشد تا آن زخمها التيام يابند.
...بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد،
کسي است که به کمترين ها نياز دارد.
...بياموزند که انسانهايي هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشکرم.
آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد گفت:
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم، هميشه...
...
..
.
Wednesday, December 03, 2003
همیشه دلم میخواست یه بار هم که شده اختتامیه جشنواره فجر رو از نزدیک ببینم.
تا پارسال که تو بهمن ماه درس و مدرسه بود، از سال آینده هم درست وسط امتحانات پایان ترم دانشگاه میفته.
امسال دیگه تب و تابم از هر سال بیشتره.چون هم بهمن بیکارم، هم جشنواره امسال خیلی پرباره(بر خلاف پارسال که جشنواره بی رونق بود)
چی میشد امسال خدا از آسمون یه کارت ورودی واسه من میفرستاد؟...
حاضرم تا خود تهران پیاده برم....
Monday, December 01, 2003
مبارکه...
طوطیان شکر شکنِ شیرین گفتار خبر آورده اند که برای یکی از دوستان مؤنث خواستگار آمده و مثل اینکه مسأله جدی است.
این اتفاق فرخنده را به این عزیز و خانواده محترمش تبریک گفته و بختی سپید را برای این دوست عزیز آرزو میکنم...

امضا : مرحوم مغفور
..
.
زندگی برای انسانهای احساساتی یک مصیبت بزرگ است.
شرلوک هلمز
..
.