Friday, October 24, 2003
میخوام گلایه کنم.
میخوام از یه دوست گلایه کنم.
میخوام از دانیال گلایه کنم.
میخوام از خودم گلایه کنم.
اصلاً میخوام از دنیا گلایه کنم.
آخه چرا من و دانیال که یک روح بودیم در دو بدن، بعد از حدود یک ماه باید جاپای همدیگه رو توی این صفحه های آبی و سرد نظرخواهی پیدا کنیم.
آهای زندگی: چقدر نامردی !

.
Thursday, October 16, 2003
رازقی...

رازقي پرپرشد،باغ در چله نشست
تو به خاک افتادي،کمر عشق شکست
ما نشستيم و تماشا کرديم...

دلم ميخواد گريه کنم
براي قتل عام گل، براي مرگ رازقي
دلم ميخواد گريه کنم
براي نابودي عشق، واسه زوال عاشقي

وقتي که قلبا و گُلا، شکستن و پرپرشدن
وقتي که باغچه هاي عشق، سوختن و خاکستر شدن
منو تو از گل کاغذي، باغچه اي داشتيم توي خواب
با خشتاي مقوايي، خونه ميساختيم روي آب

وقتي که ما تو جشن شب، ستاره بارون ميشديم
وقتي که پشت سنگر سايه ها پنهون ميشديم
از نوک بال کفترا، خون پريدن ميچکيد
صداي بيداري عشق، رو خواب شب خط ميکشيد

دلم ميخواد گريه کنم
براي قتل عام گل، براي مرگ رازقي
دلم ميخواد گريه کنم
براي نابودي عشق، واسه زوال عاشقي

از پشت ديواراي شهر، انگار صداي پا مياد
آواز خون در به در، انگار يه همصدا ميخواد
ابر سياه رفتنيه، خورشيد دوباره در مياد
دوباره باغچه گل ميده، از عاشقا خبر مياد

دلم ميخواد گريه کنم
براي قتل عام گل براي مرگ رازقي
دلم ميخواد گريه کنم
براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي...

.
Wednesday, October 15, 2003
خانگي...

اي تو ابريشم، تو اي مخمل تبار
اي تو بي مرز، اي تو شهر بي حصار

اي دهان تو پر از عطر غزل
اي ذلال خانگي، بر من ببار

سرخي من از تو اي آتشفشان
اي غزل رنگين کمانِ ماندگار

لحظه هايم را ببر تا پشت خواب
اي تو تکرار من اي آيينه دار

با تو بايد سايه را پيدا کنم
در تو بايد گم شوم ديوانه وار

تشنه بايد بود و از دريا گذشت
با توام اي حسرت هر شوره زار

اي تو جادوي شب ميلاد عشق
سبزِ سبزم کن در آغوش بهار

ناز من، چيزي بگو، حرفي بزن
اي تو تعريف من و تعريف يار

با توام اي خوبِ خوبِ خوبِ من
خسته ام از انتظار و انتظار

شهيار قنبري
Sunday, October 12, 2003
کار جنون من به تماشا کشـیده است
یعنـی تو هم بیـا که تماشـا کنـی مرا...
Saturday, October 11, 2003
شیرین نمرده است...

شیرین نمرده است،
دانم که زنده است.

آید دوباره باز آهسته پیش من،
مرهم نهد ز مهر، با دست مهربان، بر قلب ریش من.

باران چو میچکد، از ابر چشم او، آن دیده سیاه،
شوید به نرمی ام، از دل دوباره غم، از سینه درد و آه.

شیرین نمرده است،
از یاد خود مرا، هرگز نبرده است.

بس کن دروغ را ای چرخ راست گوی،
بر عاشقی قسم، با من دروغ را اینباره راست گوی.

وه آن لبان گرم، چشمان پر ز شرم، گر جاودانه نیست،
پس عمر خضرهم، چیزی به جز دروغ یا یک فسانه نیست...


Friday, October 10, 2003
به خودم واجب دونستم این چند خط رو اینجا بنویسم...

راستش پدر یک دوست نازنینم ناراحتی قلبی داره و باید به زودی عمل کنه.
این نوشته رو که خوندین چشماتون رو واسه یه لحظه ببندین و زیر لب واسه این نازنین و تمام انسانهای بیمار دعا کنید...
انشاالله که لب همه، به خصوص این دوست عزیزم، همیشه خندون باشه.

سبز باشید.
Tuesday, October 07, 2003
امشب نه حال موزون کردن حرفهام رو دارم نه حوصله فکر کردن رو وزن و قافیه...
فقط میخوام بگم :
دلم خیلی گرفته.
Monday, October 06, 2003
نوشته دیگری بعد از شرایط خواندن وبلاگ من تا پنجشنبه (هفدهم مهر ماه) نوشته نمیشود.
خواهشمند است شرایط ا خوانده و نظر خود را بیان فرمایید.
با تشکر.
مرحوم مغفور
Friday, October 03, 2003
بندهاي زيرشرايط خواندن وبلاگ من هستند. قول بدهيد که کامل و دقيق بخوانيدشان:

1- با تمام وجود و از ته دل بايد قبول کنيد که آدم بدي هستيد.خودتان را گول نزنيد و شعار الکي ندهيد. بگذاريد مجريان تلويزيون و مسئولان هر چه ميخواهند بگويند. شما خودتان را بهتر از هر آدم ديگري ميشناسيد. اين تنها راه رستگاري احتمالي شماست.

2- سعي کنيد منتهاي لذت را از زندگي ببريد و براي اينکار حتي از صداي برخورد استکان و نعلبکي در قهوه خانه سر راهتان يا تماشاي چهره آن دخترک تماشايي در کليپ November Rain گروه Guns N Roses نگذريد.

3- به قول دوستان به هيچ آدم بالاي 30 سال اعتماد نکنيد! البته به ياد داشته باشيد که سن تقويمي ملاک نيست .

4- بايد چيزي داشته باشيد که انتظار آمدنش را بکشيد.حالا چي يا کي ، نه به من مربوط است نه به هيچ کس ديگر.

5- بايد بلد باشيد شوخي کنيد. همه چيز را مسخره کنيد. يعني آنقدر غمگين باشيد که به جز با خنده هاي طولاني هيچ جور ديگري زندگي برايتان قابل تحمل نشود.

6- هر چند وقت (لااقل ماهي يکبار) بايد سرتان را روي بالش، پيش از خواب جابجا کنيد. چون از بس گريه کرده ايد آن قسمت از بالشتان از اشک خيس شده است. باز براي چي يا کي ، به هيچ کس مربوط نيست.

7- اين يکي خيلي مهم است. بايد به هر قدرتي با ديده شک و بد بيني نگاه کنيد. قدرت شکني ، بايد يکي از رئوس برنامه روزانه تان باشد. چيزي مثل مسواک زدن؛ آن هم روزي 3 مرتبه! (واقعاً کسي هست که روزي 3 بار مسواک بزند ؟!!! واي! چه وحشتناک!)

8- لازم است مرز ميان آنچه را که «فرهنگ والا» و «فرهنگ پست» مينامند ، در ذهنتان از بين ببريد. همواره به خاطر داشته باشيد که يک جوات راننده يک دستگاه پيکان مسافر کش با کمک فنرهاي خوابيده و لاستيک دور سفيد، همان قدرممکن است حرف حساب بزند که از ميشل فوکو و افلاطون انتظار ميرود.

9- فضاي ذهني و قوه تخيلتان، تنها چيزي است که صاحبش واقعاً خودتان هستيد و هيچ قدرتي توان دست اندازي به آن را ندارد. در حفظ و پرورشش کوشا باشيد.

10- به هر صورتي که ممکن است، براي ارتباط با ديگران تلاش کنيد. حالا با ابراز نياز، فرستادن نامه، خنده، دست تکان دادن، چشمک، E-mail، فکس يا هر چيز ديگري که به فکرتان ميرسد.

11- بايد يک تيم فوتبال محبوب (ترجيحاً منچستر يونايتد) و همچنين يک معشوق اساسي داشته باشيد. معشوقتان ميتواند يک آدم واقعي و حاضر، که خودتان را درباره اش گول ميزنيد يا کسي که پيش از تولد شما يا سالها قبل مرده است (بيخود ياد آدري هپبورن نيفتيد) يا حتي يک شخصيت ذهني باشد. (بندهاي 4و6و9 اين شروط ،به اين قسمت، وابستگي تام دارند.)
يادتان باشد تيم محبوبتان حتماً بايد يکي از تيمهاي در حال فعاليت دور و بر باشد تا پس از پيروزي و باخت بتوانيد صريحاً احساساتتان را نشان دهيد.

12- اين حرف نيچه را هيچ وقت فراموش نکنيد: «نهايت پختگي يک مرد آن است که به جديتي برسد که در کودکي هنگام بازي داشته است.»

13- بالاخره تا جايي که ميتوانيد بايد با اين بايدها و نبايدها و همين شروط و اصلاً با من صاحب وبلاگ مخالفت کنيد. مگر اينکه به اين نتيجه برسيد که اين حرفها ، حرفهاي خودتان است.

در پناه حق

Wednesday, October 01, 2003
بازم سلام
دوستی دارم که منتقد فیلمه و توی مجله های فیلم و یک هفتم و چند جای دیگه قلم میزنه.خداییش هم قلم تیز و دلچسبی داره.
دوستم صفحه ثابتی توی مجله یک هفتم داره و برای کسانی که میخوان او صفحه رو بخونن چند تا شرط گذاشته. اونها رو که خوندم خیلی به دلم چسبید. ازش اجازه میگیرم...اگر موافقت کرد من هم اون شرط ها رو برای خواننده های وبلاگم میذارم
فعلاً در پناه حق