Friday, September 01, 2006
آخرین روز...

تجربه جالبی بود. چیزی حدود 6ماه. با همه خنده ها و ناراحتی ها و شب بیدار موندن ها و صبح ها با سختی بیدار شدن. هرچی بود تموم شد و گذشت و باز هم دلیلی بود برای بزرگتر شدن من.

جاوید،
حسین،
محمد،
علی اصغر
و بقیه کسانی که تو این مدت به من کمک کردین و به من چیز یاد دادین، دستتون رو با عشق میفشارم و براتون آرزوی موفقیت میکنم.
...
..
سبز باشید
سبز و آفتابی
Friday, August 25, 2006
یک جمعه دیگر...

این کار کردن جمعه های من هم واسه خودش فیلمی شده. فکر کنید با لباس خونه (شلوارک و رکابی و دمپایی و ...) بشینی پشت سیستم و کارهای عقب مونده رو انجام بدی. خوشم میاد پارتیشن من داره کم کم مثل اتاق خودم میشه.
خب هرکسی از 7صبح تا 11شب یه جا باشه (حالا میخواد شرکت باشه، خونه باشه یا هرجای دیگه) مجبوره راحت باشه...
مگه نه؟!!!
...
..
Tuesday, August 22, 2006
یک روز تعطیل... یک روز بیکار...

خیلی بده که یک دنیا خجالت بکشی به خاطر رد کردن یک دعوت بسیار رسمی؛ بعد پاشی بیای شرکت تا کارهای عقب موندت رو انجام بدی، و وقتی میرسی ببینی حضرت ADSL لعنةا... علیه دوباره قطع شده و تو مجبوری به مونیتورت خیره بشی و سماق بمکی...

پ.ن : خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یک نسخه از این پوشه AFSK رو توی هاردم دارم که هزار بار توش بچرخم، وگرنه روانی میشدم...
پس تا اطلاع ثانوی (تا آخرِ آخرش) زنده باد AFSK!!!
Saturday, August 19, 2006
آغاز...

صبح شنبه. ساعت 7:58. 2دقیقه به شروع ساعت کاری مونده. اینجوری که بوش میاد؛ روز سختی رو خواهیم داشت. جاوید این امروز و فردا رفته مرخصی و این یعنی 2روز کسالت بار!
باید جوری خودم رو با کارهای شرکت سرگرم کنم که نبودش رو حس نکنم.
یه جورایی از دست خودم عصبانیم. دیدن دوباره شیرین بعد از این همه وقت فقط بستگی به ok من داشت. من هم مثل یک احمق تمام عیار گفتم نیاد. بین حس خودخواهی و دیگرخواهی در حال پرس شدنم. وقتی خودم میتونم کارش رو انجام بدم، چرا واسش زحمت 1400 کیلومتر راه رو ایجاد کنم؟
به قول جاوید، (وقتی از شدت عصبیانیت رنگش نیلی شده):
من خودم رو داااااار میزنم...
...
..
Saturday, August 12, 2006
برای دوست عزیزم
محمد خلیل حسّان...

نمیدانم نامش را خشم بگذارم یا نفرت.
نمیدانم بغض بگویمش یا فریاد.
نمیدانم اشک است است یا آتش...
همینقدر میدانم که دیگر طاقت انتظار نداریم.
کودکان سرزمین نخل و زیتون سلاخی میشوند و ما به روزمرگی خودمان مشغولیم...
حالا انتظار معنی میدهد.
منجی همینجاست.
او می آ ید.
...
..
Wednesday, August 09, 2006
خستگی...

من و جاوید خسته ایم.
دقیقاً 274 روزه که شیرینم رو ندیدم...
ممد 2 روزه که نیومده...
از 8 صبح تا 11 شب کار میکنم...
امشب ماه کامله ( چه ربطی داشت؟!!!)

احتیاج به یه Refresh روحی دارم
یعنی چی میشه؟
...
..
Friday, July 28, 2006
...Return of

جمعه ششم مرداد هشتادوپنج
سلام.
سلام با یک دنیا محبت و عشق.
سلام به همه شما که تو این مدت اومدید، دعا کردید و به یادم بودید.
برگشتم.
...
..
Sunday, July 02, 2006
مرخصی...

از امروز به مدت تقریباً یک ماه نمینویسم.
انشاالله پست بعدی در تاریخ 6 امرداد خواهد بود.
اگه مرحوم یه ذره (فقط یه ذره) توی دلتون جا داره، براش دعا کنید که بدجور محتاجه.
دعا میکنم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه.

سبز باشید
سبز و آفتابی
...
..
Saturday, July 01, 2006
مستطیل مرگ...

دیگه تا عمر دارم فوتبال نگاه نمیکنم.
فقط امیدوارم یه روزی کاپیتان انگلیس جام جهانی رو بالای سرش ببره. اون روز فقط یه لبخند میزنم و یاد خون دلی میفتم که امشب خوردم!
Wednesday, June 28, 2006
جهنم...

Thirsty.GIF


اینجا گرمه. دو سه روزه که کرمان عین جهنم شده. از بس ماءالشعیر و رانی و آب معدنی خوردم، شدم یه تانکر حمل مایعات. کولر شرکت خرابه. من از گرما متنفرم. حالم خیلی بده. از چهار ستون بدنم عرق میریزه.
اینجا گرمه...
...
..
Monday, June 26, 2006
غصه اش غصه ام را صدچندان کرد؛
گریستم...

گفت:
اشک بیهوده مریز این همه از دیده، وحید
گرد غم را نتوان شست به طوفان از من

گفتم:
گر قرار است که طوفان شوم و سیل هلاک
نگذارم بنشیند به تنت گرد غمی

خدایا، چه مسئولیت سنگینیست. توانم بده تا شانه هایم زیر این بار خم نشوند...
...
..
Wednesday, June 21, 2006
التماس...

گفتم تو شيرين مني
گفتا تو فرهادي مگر؟

گفتم خرابت ميشوم
گفتا تو آبادي مگر؟

گفتم ندادي دل به من
گفتا تو جان دادي مگر؟

گفتم ز کويت ميروم
گفتا تو آزادي مگر؟

گفتم فراموشم مکن
گفتا تو در يادي مگر؟

گفتم خموشم سالها
گفتا تو فريادي مگر؟

گفتم که بر بادم مده
گفتا نه بر بادي مگر؟
...
..
Sunday, June 18, 2006

دلتنگی...

paint2A.jpg

لبخند بزن تازه کنی بغض بنان را
بخرام برآشفته کنی فرشچیان را

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیر و برآشوب و بزن جامه دران را

معراج من این بس که در این کوچه بن بست
یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند
هرچه سفر و کومه و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب، این هذیان را

معشوق غزلهای منی بی برو برگرد
نگذار کسی بو ببرد این جریان را
"مرحوم"

پ.ن : فقط دلتنگی
پ.ن2 : نقاشی تزئینی نیست!
...
..
Monday, June 12, 2006
دنیای رنگی من

color


من آدم غمگینی نیستم. دنیای من یک دنیای خاکستری نیست. من هم مثل همه رنگها رو دوست دارم. من هم زیبایی رو دوست دارم چون خدای من زیباست.
من خوشبختم:
چون خدا رو دارم
چون مادرم رو دارم
چون پدرم رو دارم
چون شیرینم رو دارم
چون آزاده رو دارم
چون ساناز رو دارم
چون حمید رو دارم
چون دانیال رو دارم
چون جاوید رو دارم
چون حسین رو دارم
چون علی رو دارم
...

اینجا رو اینجوری ساختم که گاهی یادم بیاد یه روزی اسمم رو روی یک کاغذ، سیاه و سفید مینویسند.
مرحوم وحید ناظمی
ولی تا اون روز:
زنده باد زندگی
زنده باد همه کسانی که دوستشان دارم
زنده باد همه کسانی که دوستم دارند
و...
زنده باد همه رنگهای زیبای دنیا...

یا حق
...
..